دلمشغولی ها
از روز دوشنبه که خبر زلزله رو دادن بابا احسان رفته پیش مادرش. خونه که حسابی خراب شده ولی خدارو شکر خودشون خوبن و آسیبی ندیدن
نیکا مدام بهانه بابا احسان رو میگیره. خیلی به بابایی وابسته شده و تا یه روز احسانی رو نبینه بدعنق میشه. دیشب کلی کلافه شده بودم . با هیچ چیز ساکت نمیشد، حتی با وجود مهتاب گلی. ما هم ساعت یازده و نیم راهی پارک شدیم تا شاید کمی آروم بگیره. خوشبختانه به محض بیرون رفتن نیکا آروم شد و توی پارک کلی بازی کرد و بستنی خورد.
خونه بابا رو که حسابی بهم میریزه. میره سروقت وسایل خاله. تا گوشی رو میبینه سریع عکسهای گوشی رو یکی یکی رد میکنه و میخنده.
میره پشت صندلی و قایم میشه بعد میاد بیرون و داد میزنه: دَلااااااااااام (سلام) همه هم باید جوابشو بدن وگرنه خانمی قهر میکنه
عاشق صحبت کردن با گوشیه. اینقدر قشنگ گوشی رو دست می گیره و صحبت میکنه: الو.... نیکا......بابا.....آش......مامان...... جوجو.......و بعد از اون یه سری کلمات نامفهوم. البته برای دیگران. من متوجه میشم که چی میگه.
اگر کاری داشته باشه صدا میزنه مامان و اگه جوابشو ندم میگه: صبااااااااااا
اینقدر کارهاش شیرین شده که وقتی سرکارم لحظه شماری میکنم برای دیدنش و وقتی میبینمش غرق بوسش میکنم. کلی با هم بازی میکنیم. نیکا هم به پاس تشکر جوراب هامو از پام درمیاره
عروسک هاشو میاره میگه نی نی. بهش میکم نیکا نی نی خوابش میاد زود میره و بالش میاره میذاره رو پاش و بعد میگه: پیش پیش ششششش و بعدش با دست میزنه پشت کمر عروسک
عاشق پریدنه و هر سطحی رو که ببینه باید ازش بپره و براش فرقی نمیکنه چه ارتفاعی داشته باشه.
اعضای بدنش رو هم کامل میشناسه. قبلا فقط چشم و دست و دهن و پا بود.
میگم بریم بیرون. زود میره جلو در دمپایی هاشو میاره و میگه: دمپ و گاهی دمپا. خودش دمپایی هاشو پاش میکنه و بعد یه گردش توی حیاط انجام میدیم
این عکسای خونه آقاجونه

در حال پوشیدن پیراهن آقاجون

بالا رفتن از عسلی

عینک زدن

فتح سقف

اینجام که اینطور قیافه گرفته از مزه سالاد خوشش نیومد

اصلا نمیذاره گل سر براش بزنم. یا باید موهاش باز باشه یا با چهل گیس ببندمشون



دلمشغولی ها 



